تبليغاتX
خاطرات من

خاطرات من
             

 نیمروز دیگری ازعمرم گذشت ....و این صفحه سفید  وب .. پناهِ دوباره ی من است ....در فرار از خستگیهایم .. باز هم دست به دامانِ نوشتن شده ام ....

می خواهم بنویسم ... باران

می خواهم بنویسم ... دریا

می خواهم بنویسم .. رویا   وچه رویایی چه رویاهایی ...... و نفسی عمیق تر بکشم ....

نیم روزی دگر مانده است هنوز ....

          

می خواهم .. از عصر و شبم .. تصویرِ بهتری بکشم ...امشب به افتخار آمدن داداش همه خانه مادربزرگ میهمانیم .. ..همه که چه عرض کنم کلا ۵ نفریم

خستگی .. عجیب مرا خسته می کند  ...

می خوام دور شم از هر حسی که خسته می کند تن و جانم را......با این حس حتما لبخند خواهم زد به رویِ زندگی ام

 عصر قراره برم پیش دوست جونم  بریم باهام پمپ بنزین ....  خوبه حالا به این بهانه میشه  همو ببینیم ....

[ 90/11/09 ] [ 15:54 ] [ ]

 

برای یک تشنه ... گاهی یک قطره ... یک دریاست

برای یک خسته ... گاه یک لبخند ..  تمامِ معنیِ دنیاست

برای یک عاشق  ... گاه یک بوسه .. عمقِ یک معناست

برای یک دلِ غمگین .. گاه یک دوست .. امیدِ فرداهاست

پس هیچوقت دستِ کم نگیر .. معجزه ی باران را .. یا سِحرِ یک لبخند

به هر بهانه ای که توانی .. گاهی .. هر طوری که شده ... حتما ... کمی بخند

[ 90/11/09 ] [ 15:27 ] [ ]
با کمال تأسف باخبر شدیم پدر دوست عزیزم  سونیا جان  دار فانی را وداع گفتند. این مصیبت را به ایشان و خانواده محترمشان تسلیت عرض میگم  و  از خداوند متعال برای متوفی طلب مغفرت و برای خانواده محترمشان صبر جمیل مسئلت می نماییم....آمین

 

 

[ 90/11/09 ] [ 8:38 ] [ ]
ایرنا: محققان استرالیایی آزمایشی ارایه کرده‌اند که غربالگری سرطان سینه را با استفاده از تار مو امکان پذیر می‌کند.

شرکت «SBC Research»، هشتاد بیمار را مورد آزمایش قرار داده است. قصد آن‌ها تایید این فرضیه بود که زنان مبتلا به سرطان سینه میزان بسیار بیشتری «فسفولیپید» در جریان خونشان دارند و این میزان در موهای آن‌ها قابل تشخیص است.

این شرکت که قصد تجاری سازی این آزمایش را دارد، اعلام کرد که این آزمایش می‌تواند برای زنان در تمامی سنین به عنوان یک شیوه غربالگری اولیه مورد استفاده قرار گیرد.

این در حالی است که شیوه «ماموگرافی» عمدتا برای زنان بالای ۵۰ سال کاربرد دارد.

محققان دراین آزمایش، شیوه خود را بر پایه این کشف قرار دادند که موی زنان مبتلا به سرطان سینه ساختار سلولی متفاوتی نسبت به سایر زنان دارد.

آن‌ها از فناوری «سینکروترون» اشعه ایکس برای تشخیص ۷۰ درصد زنانی که سرطان سینه داشتند، استفاده کردند. در این آزمایش مشاهده شد حلقه‌ای در موهای زنان سرطانی وجود دارد که در موهای افراد سالم نیست.

اما محققان اکنون راهکار دیگری را به کار گرفتند و براین باورند که این راهکار آزمایش دقیقتری است.

آن‌ها فردی را یافتند که با وجود داشتن حلقه در موی خود مبتلا به سرطان سینه نبود.

دانش پژوهان دریافتند این فرد از روغن زیتون برای تغذیه موهای خود استفاده می‌کرده است و پس از آنکه این روغن را کنار گذاشته و حلقه‌ها نیز ناپدید شده‌اند.

از این رو دانشمندان دریافتند این حلقه موجود در موهای این افراد «لیپیدی» است.

فرضیه این بود که تومور موجب افزایش «لیپید» در بیماران می‌شود و این لیپید به جریان خون وارد و در تار مو تلفیق می‌شود.

محققان به شواهدی دست یافته‌اند که نشان می‌دهد محتوای «لیپیدی» در غشای سلول‌های سرطانی در مقایسه با بافت طبیعی افزایش می‌یابد.

غشای سلول‌ها از «لیپید» تشکیل شده‌اند و آنچه که ظاهرا در سرطان سینه روی می‌دهد این است که خاصیت سیالی این «لیپید‌ها» افزایش می‌یابد و دانشمندان فکر می‌کنند به این دلیل است که سرطان قابلیت تهاجم دارد.
[ 90/11/09 ] [ 8:18 ] [ ]

امروز صبح داداش بعد از ۱۲ ساعت سفر در میان این برف و باران و سرما از تبریز  ساعت ۶ صبح رسید  و بهم خبر داد که بیا دنبالم ترمینال  که تاکسی نیست ....منم که تقریبا آمادگیشو داشتم میز صبحانه براش چیدمو بقیه را بیدار کردم  که آماده باشن که گل پسرشون داره بعد از مدت ها میاد خونه  چون باهاش قبلا حرف زده بودم سریع لباس پوشیدمو  و با سرعت  رفتم جلوش و سوارش کردم که دیدم بمیرم در سرما  یخ زده . ...خلاصه همو بغل کردیم بوسیدیمو سریع آوردمش خونه بعد هم آمدم اداره  حالا تا عصر که برم ببینمش ....

 

جاده تبريز به ورزقان

جاده تبريز به ورزقان

[ 90/11/08 ] [ 14:44 ] [ ]

دکتر ژیواگو [Diktor Ziago]. رمانی از بوریس لئونیدوویچ پاسترناک (1) (1890-1960)، نویسنده­ی روس. این رمان داستان زندگی یک پزشک روسی به نام یوری آندریویچ (2) ژیواگو است. نویسنده از اینکه قهرمان داستان چند سال پیش از قرن بیستم به دنیا آمده و تحصیلات پزشکی را در دوران جنگ جهانی اول تمام کرده است استفاده می­کند تا تصاویر پرقدرتی از زندگی روسیه در دورانهای مختلف به دست دهد: پیش از 1914 و در زمان جنگ، سپس در دورانی که انقلاب شروع شد و سرانجام ، در طول جنگ داخلی روسیه. نکته­ی عجیب این است که تمام شخصیتهای این رمان در دورانهای مخلتف با یکدیگر برخورد می­کنند. بی آنکه یکدیگر را بشناسند. مثلاً ژیواگو هنوز به دبیرستان می­رود که، در نتیجه­ی وضعیتی اتفاقی، با همسر آینده­ی خود، تونیا گرومکو(3)، بر بستر مادرش آشنا می شود؛ برخوردی اتفاقی که به هیچ روی در سیر سرنوشت آنان تأثیری ندارد. پس از انقلاب 1917، هنگامی که دکتر ژیواگو نخستین بار به مسکو باز می­گردد، سرایدارشان مارکل از او استقبال می­کند. اوست که چند سال بعد، در آپارتمان خانواده­ی ژیواگو، به نظم و ترتیب امور می­پردازد و دختر پنج ساله­اش مارینا، که در آینده­ معشوقه­ی دکتر ژیواگو خواهد شد، با پدر همراه است. شخصیتهای فرعی رمان ظاهر می­شوند، بر سر راه قهرمانان اصلی قرار می­گیرند و سپس ناپدید می­شوند تا مدتی بعد دوباره پیدا شوند و نقشی مهم­تر به عهده گیرند. این شیوه نیازمند آن است که خوانند همواره به حافظه­اش فشار آورد. برای درک درست پیوستگی و روابط رمان، باید آن را یکسره خواند؛ و این کار در مورد اثری متشکل از ششصد صفحه متن فشرده بسی دشوار است.

نویسنده، نوجوانی یوری ژیواگو ، به موازات آن، نوجوانی همسر آینده­اش، تونیا گرومکو، را به تفصیل شرح می­دهد و همین به او امکان می­دهد تا قیام 1905 را به شکلی مؤثر تجسم بخشد. پس از آن، تصویرهای جنگ که بسیار بی پیرایه و خالی از هر گونه تصنع است و، سرانجام، تصویرهای انقلاب 1917، سالهای گرسنگی، ازدواج دکتر ژیواگو و فرار او و همسرش به سیبری در نهایت زیبایی است. پس از چند ماه زندگی تقریباً طبیعی، یوری ژیواگو که از بی عملی خود خسته است، به کتابخانه­ی شهر همسایه می­رود و به طور مداوم به کتابخانه­ی شهرداری محل خود نیز مراجعه می­کند. در آنجا با لاریسا آنتیپووا(6)، که هنگام جنگ با او آشنا شده بود، رو به رو می­شود. لاریسا در آن زمان در جستجوی نشانی از شوهرش پاول آنتیپوف (7) بود که در پی یک حمله ناپدید شده بود. دکتر ژیواگو معشوق لاریسا می­شود. این وضعیت نادرست بر او سنگینی می­کند و تصمیم می­گیرد همه چیز را نزد همسرش که هنوز دوستش می­دارد اعتراف کند. اما همان شبی که این تصمیم را می­گیرد، در حاشیه­ی جنگل توسط یک گروهان پارتیزان متوقف می­شود و دستور می­یابد که آنها را تا قرارگاهشان در داخل جنگل دنبال کند و از آنجا به جنگ با دسته­های «سفید» متعلق به دریا سالار کولچاک(8) بروند. رهبر پارتیزانها، که او را استرلنیکوف(9) می­نامند، همان پاول آنتیپوف، افسر گم شده و همسر معشوقه­ی دکتر ژیواگو، است، اما پاول بعدها این را خواهد فهمید. ژیواگو پس از آنکه چندین ماه همراه پارتیزانها می­ماند- و پاسترناک به این مناسبت خواستهای نامشروع و شنکنجه­هایی را که « سفیدها» مرتکب می­شدند به شکلی که گله­آمیز بیان می­کند-،­­­ به مسکو باز می­گردد. اما نمی­تواند خانواده­اش را ببیند: آنها را به نام عناصر ضد شوروی به خارج از کشور رانده­اند و آنها در پاریس مستقر شده­اند. ژیواگو موفق می­شود که برای طبابت استخدام شود و امیدوار است که بدین ترتیب بتواند خانواده­اش را بازگرداند یا اجازه یابد که به آنها ملحق شود. او در حال  حاضر با دختر مارکل سرایدار سابقش زندگی می­کند که مارینا شچاپووا(10) نام دارد و به راستی ژیواگو را می­پرستد. از آن سو، تونیا ژیواگو برای گرفتن اجازه­ی بازگشت به روسیه اقدامات متعددی به عمل می­آورد. متأسفانه، سرانجام هنگامی به مسکو باز می­گردد که شوهرش در پی یک حمله قلبی در گذشته است.

آخ که این صحنه غم انگیز و عاشقانه هیچوقت از ذهنم نمیره ..... سری جدید  این فیلم برنده ی چهار جایزه اصلی‌ از جشنواره ی فیلم نیویورک در سال ۲۰۰۴ است، و بازیگرانی چون سام نیل ، کایرا نایتلی و هانس متسوندر آن به ایفای نقش می‌پردازند .

چند شب  با تموم لحظه های پایانی سریال  "دکتر ژیواگو" اشک می ریختم و دلم بدجور به تنگ اومده بود.حتما خیلی از انسانهای زندگی های واقعی هم همینقدر درد می کشن یا حتی خیلی خیلی بیشتر از این.اتفاق هایی که از دست تو خارجه و تموم زندگیت رو مثل یه گردباد در هم میکوبه.این جنگها و انقــ.ـلابهای لعنتی. این تقکرات منجمد و افراطی و این آدم های سنگدل ِ پرقدرت.

 

[ 90/11/08 ] [ 12:56 ] [ ]

 

خوش به حال بوسه های خالی از رنگ و ریا ..

 که چو بنشینند بر پیشانی عشق ....

بچشند و بچشانند .. همه شادی این دنیا را 

 

بخوریم اما گفتم  الان عزیز دلم برای ۱۵ دقیقه آمدم اداره پیش من .....گفت برای ۱۲ قرار داره ....آخ پیش چشمم ماند برنامه ریزی کردم بعد ۳ روز که اینجاست باهم بریم بیرون ناهار ت نمیشه هم با دوستامم هم کارها مونده باید تمام کنیم و تحویل بدیم .... از طرفی گویا قراره ۲۰ این ماه یک سفر خارجی داشته باشه  که ....وای الان که تعطیل شدیم نشستم به گریه کردن ....sad smiley #341 بعد هم که سریع دست و رو بوسی کردیم    
و خداحافظی  و sad smiley #423 بعد دوباره رفتم پشت شیشه و با اینکه منو دیگه نمی دید براش

 

[ 90/11/08 ] [ 12:11 ] [ ]

 

امروزِ من سلام .........

سلام به هر چه که برای من و دلم ... کنار گذاشته ای ...

دانه دانه .. جدا خواهم کرد ... هر آنچه می خواهم ...

سلامتی مرا بس است .. سلامتی جسم و جان ...

آنقدر از آن به من و دلم بده ..

تا با دیگران هم بشود که قسمت بکنم ...

باقی ... از عشق گرفته تا لبخند ... خودشان می آیند ...

خدایا  ...

امروز من گنجشکهایت را بیدار کردم ...

کاش آنها هم لذت می بردند از نغمه های من ...

چون هر روز ..

نغمه هایشان ...

لبریز می کنند دل مرا از یک حسِ قشنگ

[ 90/11/08 ] [ 7:47 ] [ ]
دیشب بعد کار رفتم آرایشگاه تا برای مهمانی امشب یکم بخودم و ظاهرم رسیده باشم ....توی آرایشگاه هی بند ما کردن چه چشمو ابرویی چه رنگ مویی و......هیچی وقتی بعد از آنجا برگشتم خونه  ناگهان پام چسبید به بخاری و سوخت و......چشمتون روز بد نبینه چنان سوختم که نگو یک کف دست آمده بالا و قرمز شده  ...دیگه آخر سر رفتم دکتر تا برام پانسمان کنه بقدری هم بدجاست که منو به مشکل انداخته

امروز تا ۹ صبح خواب بودم بیدار که شدم دیدم دوست جون به موبایلم زنگ زده ...باهاش تماس گرفتم که ببینم کاری داره که گفت قراره با همکارش بیان اینجا ماموریت تا شنبه  حیف که من نمیتونستم برم دیدنش

صبح تا ظهر هم کمک مامان ۴ کیلو سبزی آش پاک کردیم که فردا خرد و فریزری کنیم

    

امروز طبق معمول مهمانی ماهانه زنانه بود و این بار در منزل خاله جان بنده  البته خیلی ها نیامده بودندولی با این اوصاف ۱۸ نفری بودیم ....خوب طبق معمول بزن و بکوبی برپا بود و بنده هم که امروز فقط تماشاچی بودم  عوضش با خواندن و تعریف کردن جوک خنده را به فامیل هدیه کردم و خیلی هم مورد استقبال قرار گرفت .همه هم که بسیار شیک و پیک و موهای آراسته و لباس های زیبا

    

[ 90/11/06 ] [ 23:7 ] [ ]

سلام صبح سرد زمستانی همگی شما عزیزان بخیر و شادی

[ 90/11/05 ] [ 8:20 ] [ ]

سلام

۸ صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدم ...آخ که چه خوابی بودم دیشب یکی از بهترین خوابهای دنیا را رفته بودم .....تازه یادم اومد باید زود برمی گشتیم خونه آخه بابا دو روز بود تنها بودن ....ای بابا اینم از روز تعطیلی .....نمیذارن آدم بخوابه ...خلاصه زود آماده شدیم و بعد آماده کردن صبحانه مامان جون آمدیم بیرون و راهی خانه شدیم ...از بس هوا سرد بود داشتیم یخ میزدیم ماشین هم که حرکت نمی کرد.

- سر ساعت ۹ خانه بودیم

- ساعت ۱۰ به مادربزرگم زنگ زدم و بعد  ایشان گفتن که با عمه قصد دارن برای ساعت ۵ بیان خونه ما

- ساعت ۱۱ رفتم حمام و به کارای شخصیم رسیدم شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

- ساعت ۱ ناهار خوردیم

- ۲:۳۰ رفتیم خوابیدیم یکم شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے 

- برای ۵:۳۰ مهمونا آمدن ........ساعت ۷ برای عمه که فیلم را ندیده بودن  فیلم " جدایی نادر از سیمین " را گذاشتم ...که بسیار دوست داشتن  البته عکس العمل ها جالب بود شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے*شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے*شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

- ساعت ۹ بود که پس از خوردن شامی که کشک و بادمجان و کتلت بود شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے بابا آنها را بردن که برسانند خونه شان ....منم کمک مادر یک پایی ایستادم به شستن ظرف ها و جمع و جور کردن  و....بعدم که آمدم پیش شما ...حتی قبل آمدن دندونامم مسواک زدم اینها .....

[ 90/11/04 ] [ 22:49 ] [ ]
دیشب بالاخره بعد از ۷ روز خونریزی پام  با مامان رفتم پیش یک ارتوپد البته تقریبا میشه گفت از خونریزی خبری نبود  ساعت ۳ مرخصی گرفتم و آمدم منزل مادربزرگ ....بخاطر طرح ترافیک در منطقه ای که دکتر بود مجبور بودم با آژانس بریم ...خلاصه  رفتیم مبلغ ۳۰۰۰تومن هم برای یک تکه راه  ازمون گرفت و ما راسر کوچه دکتر پیاده کرد ....تا به مطب رسیدیم منشی دکتر که پیرمرد بد اخلاقی بود دفتر بیمه منو گرفت و با اخم اسم منو در دفتر نوشت که دیدم نفر سی ام بودم ...گفتم ای وای آقا واقعا من نفر سی ام هستم ؟ گفت خوب بله ....حدودا ساعت ۷ نوبتتون میشه ...ای داد دیگه  ۸۰۰۰ ویزیت دکترو دادمو نشستیم به انتظار تا دکتر بیاد چون گویا ایشان ساعت ۵ میرسیدن .....خلاصه بعد از حدود ۱۰ نفری که ویزیت شدن فامیل منو صدا زد و دفتربیمه را داد دستمو گفت بایست پشت در تا مریض بیاد بیرون ....نگران بودم که آیا دکتر چی میگه بهم ...خدایا بخیر بگذرون ....

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے دکتر پس از معاینه فهمید کیستی رد قوزک پام هست ....یک سری دارو داد ...توصیه های پزشکی کرد و گفت باید باهاش کنار بیای و بعد از مالیدن یک روغن آن را با باند کشی ببندم و ..... از بعد معاینات دکتر تازه حساس تر شده پامو از دیشب خیلی درد گرفته الانم راستش بستم و پای اینترنت نشستم

 

       

آقای دکتر ۳۰ قرص ایبوبوفن برام نوشت  که رفتم همان موقع خریدمو با مادر رفتیم سر خیابان یک تاکسی دربست گرفتیم و برگشتیم ..و شام هم رفتیم از بیرون غذا گرفتیم شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے   ...آخ پاااااااااااااام فعلا خدا نگهدار شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

[ 90/11/04 ] [ 22:27 ] [ ]

به یاد ماندنی ترین طلوع عاشقانه ای

نمی شود نگویمت چقدر شاعرانه ای

دوباره سبز می شوی تمام هستی ام دمی

که تو با بهار می رسی تو اولین جوانه ای

با تو ناب می شود همیشه گفته های من

برای شعر گفتنم تو بهترین بهانه ای

نگو که خسته می شوی نگو که زود می روی

بمان! که ماندنی ترین طلوع عاشقانه ای

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
[ 90/11/03 ] [ 9:32 ] [ ]

نایت اسکین

امروز تولد یکی از دوستان بزرگوارم است از همین جا سالروز تولدشان را بهشون تبریک می گم

[ 90/11/01 ] [ 15:8 ] [ ]
این صحنه بسیار زیبا در باغ وحش دانمارک اتفاق افتاده است که در مقابل پرخاش خرس مادر، بچه خرس با نوازش پاسخ مادر را می دهد!

دو عکس عاطفی بسیار جالب؛ افراد احساساتی نبینند!

دو عکس عاطفی بسیار جالب؛ افراد احساساتی نبینند!
[ 90/11/01 ] [ 12:12 ] [ ]

دانشمندان موفق به کشف گیاهی گوشتخوار در برزیل شدند که کرمهای کوچک را در زیر زمین و با استفاده از برگهای چسبنده زیرزمینی خود به دام می‌اندازد و آنها را می‌خورد.

 بر اساس گزارش منتشر شده در Proceedings of the National Academy of Sciences، این گیاه گلدار در خاکهای ماسه‌ای در منطقه‌ای محدود از ساوانای استوایی سرادو در برزیل می‌روید.

این گیاه با نام Philcoxia minensis كه دارای برگهای طبیعی بر روی زمین است تا انرژی را از خورشید دریافت کرده و دی اکسید کربن را به قند تبدیل کند، دارای شبکه‌ای از برگهای زیر زمین است که بسیار ریز بوده و هر یک به اندازه سر یک سوزن هستند.

این برگها دارای غده‌هایی هستند که ماده ای چسب مانند را ترشح می کنند که نماتودهای کوچک و کرمها را به دام می اندازند.


گیاهی گوشتخوار با برگهای زیرزمینی +عکس

[ 90/11/01 ] [ 12:11 ] [ ]
Dear Salary, Why are you not growing?

 
 
[ 90/11/01 ] [ 11:20 ] [ ]

orkut scraps

صبح سرد زمستانی شما بخیر و شادی

[ 90/11/01 ] [ 8:13 ] [ ]
واااااااای که دیشب وقتی رسیدم خونه چه وضعی داشتم ...

از پا درد و دل درد هلاک بودم ...یک کیف آب گرم برای روی پام که بسیار کبود شده از خونریزی و درد می کرد آماده کردم و یک کیف آب گرم  برای دلم  و بعد رفتم زیر پتو روی تختم کمی دراز کشیدم ...عجب صحنه ای درست شده بود ....

 

[ 90/10/29 ] [ 18:50 ] [ ]
سلام نمیدونم بریانی اصفهان رو خوردین یا نه؟ اصلا دوست دارین یا نه؟ منکه عاشقشم.امروز جای همه خالی برای ناهار منزل دایی پدر مهمان بودیم بصرف بریان ...که چقدر هم عالی بود و بدلمان چسبید ....منم حال خوبی نداشتم  ولی بهم خیلی خوش گذشت ....

[ 90/10/29 ] [ 18:33 ] [ ]
درباره وبلاگ

امکانات وب